عشق پایدار
عاشقانه های من و عشقم محمد
ولنتاین مبارک محمد

تقدیم به او که نبود ولی حس بودنش بر من شوق زیستن داد دلم برای کسی تنگ است که آفتاب صداقت را به میهمانی گلهای باغ می آورد و گیسوان بلندش را به باد می داد و دست های سپیدش را به آب می بخشید و شعر های خوشی چون پرنده ها می خواند .ولنتاین مبارک

می دونستی اشک گاهی از لبخند با ارزش تره؟ چون لبخند رو به هر کسی می تونی هدیه کنی اما اشک رو فقط برای کسی می ریزی که نمی خوای از دستش بدی .ولنتاین مبارک

اینجا آسمان از دل من تیره تر است ، روزگارم ابریست ، من اگر تنهایم ، یاد تو با من هست ، مهربانم روزگارم ابریست ، کاش این بار جای خورشید تو آفتاب شوی .

اول رخ به ما نبایست نمود / تا آتش ما جای دگر گردد دود / اکنون که نمودی و ربودی دل ما / ناچار تو را دلبر ما باید بود .

روز عشق رو به عشقم
تبریک میگم

-زیباترینِ نام دنیا , هنوز ...
" تو" است
حق دارد , که مغرور است
-چقدر منتظر شم که شاید از این عشق سراغی بگیری...
کی کدوم روز...
منو با تمام دلت میپذیری...

یه لحظه احساس کردم که چهقدددددددددددددددددر دوستت دارم و به اندازهی همون دوست داشتن دلم برات تنگ شده برای بودنت .
دلم برایت خیلی تنگ است
شاهدم نیز گوشی تلفنی است که بارها و بارها در دست گرفته ام
و تک تک شماره هایت را با تمانینه بر رو ی صفحه لمس نموده ام
اما همیشه شماره آخر را نتوانستم بگیرم
نمیدانم چرا؟!
مثل همیشه دلتنگ و بی قرارت هستم
مثل همیشه مشتاق و عاشقت هستم
نمیدانم کجائی؟!
چه میکنی؟!
اما میدانم که چه باشی یا نباشی همیشه عاشقت می مانم
از من دوری اما هیچ گاه یادت نگذاشت تا دوریت برایم پایدار باشد
شاید ندانی هر شب این رویای توست که مرا به خواب دعوت می کند
قبل از اینکه به کسی بگی : " دوستت دارم ..."
خوب فکراتو بکن...
چون شاید چراغی رو تو دلش روشن کنی...
که خاموش کردنش به خاموش شدن اون بیانجامه
قطره قطرهات طلاست
یك كم از طلای خود حراج میكنی؟
عاشقم
با من ازدواج میكنی؟
اشك گفت:
ازدواج اشك و دستمالِ كاغذی!
تو چقدر سادهای
خوش خیال كاغذی!
توی ازدواج ما
تو مچاله میشوی
چرك میشوی و تكهای زباله میشوی
پس برو و بیخیال باش
عاشقی كجاست!
تو فقط
دستمال باش!
دستمال كاغذی، دلش شكست
گوشهای كنار جعبهاش نشست
گریه كرد و گریه كرد و گریه كرد
در تن سفید و نازكش دوید
خونِ درد
آخرش، دستمال كاغذی مچاله شد
مثل تكهای زباله شد
او ولی شبیه دیگران نشد
چرك و زشت مثل این و آن نشد
رفت اگرچه توی سطل آشغال
پاك بود و عاشق و زلال
او
با تمام دستمالهای كاغذی
فرق داشت
چون كه در میان قلب خود
دانههای اشك كاشت.
در روزگاری که خنده ی مردم از زمین خوردن توست،
پس برخیز تا چنین مردمی بگریند ...
.
.
.
درصد کمی از انسانها نود سال زندگی می کنند
مابقی یک سال را نود بار تکرار می کنند
.
.
.
نصف اشباهاتمان ناشی از این است که
وقتی باید فکر کنیم، احساس می کنیم
و وقتی که باید احساس کنیم، فکر می کنیم
.
.
.
سر آخر، چیزی که به حساب می آید تعداد سالهای زندگی شما نیست
بلکه زندگی ای است که در آن سالها کرده اید
.
.
.
همیشه در زندگیت جوری زندگی کن که
"ای کاش"
تکیه کلام پیریت نشود
.
.
.
چه داروی تلخی است وفاداری به خائن،
صداقت با دروغگو،
و مهربانی با سنگدل ...
.
.
.
مشکلات امروز تو برای امروز کافی ست،
مشکلات فردا را به امروز اضافه نکن ...
.
.
.
اگر حق با شماست، خشمگین شدن نیازی نیست
و اگر حق با شما نیست، هیـچ حقی برای عصبانی بودن ندارید ...
.
.
.
ما خوب یاد گرفتیم در آسمان مثل پرندگان باشیم و در آب مثل ماهیها،
اما هنوز یاد نگرفتیم روی زمین چگونه زندگی کنیم
.
.
.
فریب مشابهت روز و شبها را نخوریم
امروز، دیروز نیست
و فردا امروز نمیشود ...
.
.
.
یادمان باشد که : آن هنگام که از دست دادن عادت می شود
به دست آوردن هم دیگر آرزو نیست ...
.
.
.
زنده بودن حرکتی افقی است از گهواره تا گور
و زندگی کردن حرکتی عمودی است از زمین تا آسمان
.
.
.
برای دوست داشتن وقت لازم است،
اما برای نفرت
گاهی فقط یک حادثه یا یک ثانیه کافی است.
.
.
.
گاه در زندگی، موقعیت هایی پیش میآید که انسان
باید تاوان دعاهای مستجاب شده خود را بپــردازد.
.
.
.
به یاد ندارم نابینایی به من تنه زده باشد
اما هر وقت تنم به جماعت نادان خورد گفتند: "مگه کوری؟"
.
.
.
مادامی که تلخی زندگی دیگران را شیرین می کنی،
بدان که زندگی می کنی ...
.
.
.
هیچ انتظاری از کسی ندارم!
و این نشان دهنده ی قدرت من نیست !
مسئله، خستگی از اعتمادهای شکسته است
.
.
.
برای زنده ماندن دو خورشید لازم است؛
یکی در آسمان و یکی در قلب ...
.
.
.
در جستجوی قلبِ زیبا باش نه صورتِ زیبا
زیرا هر آنچه زیباست همیشه خوب نمی ماند
امـا آنچه خوب است همیشه زیباست ...
.
.
.
هیچ وقت رازت رو به کسی نگو؛
وقتی خودت نمیتونی حفظش کنی،
چطور انتظار داری کس دیگه ای برات راز نگه داره؟
.
.
.
هیچ انسانی دوست نداره بمیره !
اما همه آرزو میکنن برن به بهشت.
اما، یادمون میره که برای رفتن به بهشت اول باید مرد ...
.
.
.
از 3 نفر هرگز متنفر نباش :
فروردینی ها، مهریها، اسفندی ها
چـون بهتـرین هستند
سه نفر را هرگز نرنجون :
اردیبهشتی ها، تیری ها، دی ـی ها
چـون صادق هستند
سه نفر رو هیچوقت نذار از زندگیت بیرون برن :
شهریوری ها، آذری ها، آبانی ها
چـون به درد دلت گوش میدهند
سه نفر رو هرگز از دست نده :
مرداد ـی ها، خرداد ـی ها، بهمن ـی ها
چـون دوست ِ واقعی هستند
.
.
.
زیباترین عکس ها در اتاق های تاریک ظاهر می شوند؛
پس هر موقع در قسمتی تاریک از زندگی قرار گرفتی،
بدان که خدا می خواهد تصویری زیبا از تو بسازد.
.
.
.
نتیجه زندگی، چیزهایی نیست که جمع میکنیم
بلکه قلبهایی است که جذب میکنیم
.
.
.
عجیب است که پس از گذشت یک دقیقه به پزشکی اعتماد می کنیم؛
بعد از گذشت چند ساعت به کلاهبرداری !
بعد از چند روز به دوستی
بعد از چند ماه به همکاری
بعد از چند سال به همسایه ای ...
اما بعد از یک عمر به خدا اعتماد نمی کنیم !
دیگر وقت آن رسیده که اعتمادی فراتر آنچه می بایست را به او ببخشیم.
او که یگانه است و شایسته ...
دوست داشتن برتر از عشق است!...عـشق يـك جـوشش كـور است و پيونـدي از سـر
نابينايي ... اما دوست داشتـن پـيوندي است خودآگاه و از روي بصيرت روشن و زلال.
عشق بيشتر از غريزه آب مـي خورد و هرچه از غريـزه سر زند بي ارزش است و
دوست داشتن از روح ...
طلـوع مي كند و تا هرجا كه يك روح ارتفاع دارد،دوست داشتن نيز همگام با آن اوج
مي يابد . عـشق در قـالب دلهـا ، در شكلهـا و رنگهـاي تقـريبـا مشابهـي ، متجلـي مـي شود
و داراي صفات و حالات و مظاهر مشتركي است...
اما دوست داشتن در هر روحي جلوه اي خاص خويـش را دارد و از روح رنـگ مي گيـرد
و چون روحها، بـرخلاف غـريزه ها ، هر كدام رنگي و ارتفاعي و بعدي و طعم و عطري
ويژه خويش دارد ، مي توان گفت كه به شمـاره هر روحي ، دوست داشتني هست.
عـشق بـا شناسنامه بي ارتبـاط نيست و گـذر فصلهـا و عبور سالهـا بر آن اثـر مـي گـذارد،
امـا دوست داشتن در وراي سـن و زمـان و مزاج زندگـي مي كند و بر آشيانه بلندش ، روز
روزگار را دستي نيست.
عـشق در هـر رنـگي و سـطحـي، با زيبـايي محسوس ،در نهـان يا آشكار ، رابـطه دارد .
چـنانچه شـوپنهاور مـي گـويد:" شـما بـيست سـال بر سـن مـعشوقتان بيافزاييد ، آنگاه تاثيـر
مستقيم آن را بر احساستان مطالعـه كنيد." !
امـا دوسـت داشتن چنـان در روح غرق است و گيج و جذب زيباييهاي روح كـه زيـباييهاي
محسوس را به گونه اي ديگر مي بيند. عشق طوفاني و متلاطم و بوقلمون صفت است ،
اما دوست داشتن آرام و استوار و پروقار و سرشار از نجابت .
عـشق با دوري و نزديكـي در نوسان است.اگـر دوري به طول انجامد ضعيـف مـي شـود ،
اگـر تماس دوام يابد به ابتذال ميكشـد و ، تنها با بيم و اميد و تزلزل و اضطراب و
" ديدار و پرهيز " ، زنـده و نيرومند مي ماند. اما دوست داشتن با اين حالات ناآشنا است.
دنيايش دنياي ديگري است .
عـشق جـوششي يـك جانبه اسـت . بـه مـعشـوق نمي انديشـد كه كيسـت؟!
يـك "خـودجوشي ذاتـي" اسـت ، و از ايـن رو هـميشه اشـتباه مـي كنـد و در انـتخاب بـسختي
مي لغزد و يا همواره يك جانبه مي ماند و گاه ، ميان دو بـيگانه نـاهمانند ، عـشقي جرقه
مي زند و چون در تاريكي است و يكديگـر را نـمي بينند ، پس از انفجار اين صاعقه است
كه در پرتـو روشنايي آن ، چـهره يكديگر را مي توانند ديد و در اينجاست كه گاه ، پـس از
جرقه زدن عـشق ،عـاشق و مـعشوق كـه در چـهره هـم مي نگرند ، احسـاس مي كنند كه هـمديگر
رانـمي شـناسند و بـيگانگي و نـاآشنايي پـي از عشـق - كه درد كوچكي نيست - فراوان است .
امـا دوست داشتـن در روشنايي ريشه مي بنـدد و در زير نور سبـز ميشود و رشـد مـيكند
و از ايـن رو اسـت كـه همواره پس از آشنايـي پديد مي آيد ، در حقيقت ، در آغـاز دو روح
خطـوط آشنايـي را در سيمـا و نگاه يكديگـر مي خوانند، و پس از "آشنا شـدن " است
كه خودماني مي شوند،- دو روح ، نـه دو نـفر، كه ممكن است دو نفـر با هم در
عين رو در بايستي ها، احساس خـودماني بـودن كـنند و اين حالت بقدري ظريف و فرار است
كه بسادگـي از زير دست احساس و فهم مي گريزد - و سپس طعم خويشاوندي و
بوي خويشاونـدي گـرماي خويشاوندي از سخن و رفتار و آهنگ كلام يكديگري احساس
مي شود و از ايـن مـنزل است كه ناگهان ، خود بخود ، دو همسفر بچشم مي بينند كـه بـه پـهن
دشت بـي كـرانه مهرباني رسيده اند و آسمان صاف و بي لك دوست داشـتن بـر بـالاي
سرشان خيمه گسترده است و افقهاي روشن و پاك و صميمي " ايـمان " در بـرابرشان بـاز
مـي شود و نسيمـي نرم و لطيف - همچون يك معبد متروك كه در محـراب پنهاني آن ،
خيال راهبي بزرگ نقش بر زمين شده و زمـزمه دردآلود نيايشش ، مناره تنهـا و غريب
آن را به لرزه مي آورد - هـر لـحظه پيام الهام هاي تازه آسمانهاي ديگر را بهمراه دارد و
خـود را، بـه مـهر و عشوه اي بازيگر و شيرين و شوخ ، هر لحظه ، بر سر و روي اين
دو ميزند .عـشق ، جـنون اسـت و جنون چيـزي جـز خرابي و پريشاني "فهميـدن" و
"انـديشيدن" نيست .اما دوست داشتـن ، در اوج معراجش ، از سر حد عقل فـراتر مي رود و
فهميـدن و انديشيدن را نيز از زمين ميكند و با خود به قله بلند اشراق ميبرد.
عشق زيباييهاي دلخـواه را در دوسـت مي آفرينـد و دوست داشتـن زيباييهاي دلخواه را در
"دوست" ميبيند و مي يابد. عـشـــق يـك فـريب بـزرگ و قـوي اسـت و دوست داشتن يك
صداقـت راستينو صميمي ، بي انتها و مطلق …عـشــق در دريـا غـرق شـدن اسـت و
دوسـت داشتـن در دريـا شنـا كـردن .عشق بينايي را ميگيرد و دوست داشتن ميدهد.![]()
شقایق گفت با خنده ؛ نه تب دارم ، نه بیمارم
اگر سرخم چنان آتش ، حدیث دیگری دارم
گلی بودم به صحرایی ، نه با این رنگ و زیبایی
نبودم آن زمان هرگز ، نشان عشق و شیدایی
یکی از روزهایی ، که زمین تب دار و سوزان بود
و صحرا در عطش می سوخت ، تمام غنچه ها تشنه
و من بی تاب و خشکیده ، تنم در آتشی می سوخت
ز ره آمد یکی خسته ، به پایش خار بنشسته
و عشق از چهره اش پیدای پیدا بود
ز آنچه زیر لب می گفت : شنیدم ، سخت شیدا بود
نمی دانم چه بیماری به جان دلبرش
افتاده بود ، اما طبیبان گفته بودندش
اگر یک شاخه گل آرد ، ازآن نوعی که من بودم
بگیرند ریشه اش را ، بسوزانند
شود مرهم برای دلبرش ، آندم شفا یابد
چنانچه با خودش می گفت ، بسی کوه و بیابان را
بسی صحرای سوزان را ، به دنبال گلش بوده
و یک دم هم نیاسوده ، که افتاد چشم او ناگه به روی من
بدون لحظه ای تردید ، شتابان شد به سوی من
به آسانی مرا با ریشه از خاکم جدا کرد و
به ره افتاد و او می رفت ، و من در دست او بودم
و او هرلحظه سر را رو به بالاها
شکر می کرد ، پس از چندی
هوا چون کوره آتش ، زمین می سوخت
و دیگر داشت در دستش تمام ریشه ام می سوخت
به لب هایی که تاول داشت گفت : چه باید کرد؟
در این صحرا که آبی نیست
به جانم ، هیچ تابی نیست
اگر گل ریشه اش سوزد که وای بر من
برای دلبرم ، هرگز دوایی نیست
واز این گل که جایی نیست ، خودش هم تشنه بود اما
نمی فهمید حالش را ، چنان می رفت و
من در دست او بودم ، و حالا من تمام هست او بودم
دلم می سوخت ، اما راه پایان کو ؟
نه حتی آب ، نسیمی در بیابان کو ؟
و دیگر داشت در دستش تمام جان من می سوخت
که ناگه روی زانوهای خود خم شد ، دگر از صبر او کم شد
دلش لبریز ماتم شد ، کمی اندیشه کرد ، آنگه
مرا در گوشه ای از آن بیابان کاشت
نشست و سینه را با سنگ خارایی
زهم بشکافت ، زهم بشکافت
اما ! آه صدای قلب او گویی جهان را زیرو رو می کرد
زمین و آسمان را پشت و رو می کرد
و هر چیزی که هرجا بود ، با غم رو به رو می کرد
نمی دانم چه می گویم ؟ به جای آب ، خونش را
به من می داد و بر لب های او فریاد
بمان ای گل ، که تو تاج سرم هستی
دوای دلبرم هستی ، بمان ای گل
و من ماندم نشان عشق و شیدایی
و با این رنگ و زیبایی
و نام من شقایق شد
گل همیشه عاشق شد
درمیان باوفایان
باوفای من تویی
گرنترسم ازخدا
گویم خدای من تویی![]()
| Design by KHanOomi |


